خرید بک لینک

ما رو با یه طناب به هم وصل کردن . میدونم صحنه ی قشنگ و رمانتیکی نیست . میدونم از تصور کردنش لذت نمیبری ؛ ولی همینه . دنیا همیشه همینجوری بوده ؛ پر از چیزای لامصبی که از فک کردن بهشون خوشت نمیاد . قلب من به تو وصل شده بود ؛ با همون طنابی که بهت گفتم . به نظرم محکم میومد . دلم ضعف میرفت وقتی فکر میکردم تا ابد میمونه . پامو یه قدم عقب تر گذاشتم ، پاتو دو قدم عقب تر گذاشتی . دیدیم هنوز طنابه هست ؛ شاید یکم کشیده بشه ولی سگ جون سر جاش بود بازم . رفتیم عقب ، اومدیم جلو به خیال این که هر چقدم دور باشیم ولی بازم به هم متصلیم . حتی رفتیم قلبامونو طناب کشی کردیم ، به اون یاروی سر کوچه ؛ به اونیکی قشنگ به بارون نیگا میکرد ؛ به اونیکی که ما رو یاد اون یکی مینداخت . خیالمون راحت بود از رابطه ها و موندگاریشون . به خودمون که اومدیم دیدیم طناب بینمون پوسیده . اروم اروم رشته رشته یواش یواش داره پاره میشه ...
به خودمون که اومدیم دیدم رابطه هایی که ترمیمشون نکرده بودیم تیکه پاره شدن . به درک نازل شدن . به درک ناز شدی . فعلامون ماضی شدن . اه اصن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:19  توسط كى |

برچسب: نویسنده: کاوه جعفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:48

صفحه بندی